تبليغاتX
alkatza

alkatza

general

کارت شناسایی

 


نام:محمد رضا
شهرت:روحی...


تولد:ماه گلابگیری

سن: هر کی بپرسه می گم
محل سکونت:تهران

علایق
××××××××××××
ورزش:رزمی(کیک بوکسینگ)وپارکور

فصل:بهار(فصل تولد من)
رنگ:قرمزته(پرسپولیسی هستم)
میوه:خیااااااار

حیوون:یوزپلنگ
اتومبیل:لکسوز

بهترین دوست:کسی که تنهام گذاشت

غذا:قرمه سبزی
پاتوق:زمین وحدت
خواننده:خودم
مجله:ورزشی
نظر هم یادتون نره
با تبادل لینک هم مخالفتی ندارم
شما نظراتتون بدید و بگید با چه اسمی لینکتون کنم
منم را با اسم  alkatza لینک کنید.


صفحه نخست
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 16:39  توسط mohammadreza  | 

بدون شرح

بدون شرح

lips 01 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 02 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 03 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 04 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 05 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 06 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 07 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 08 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 09 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 10 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 13 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 15 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 16 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

lips 17 عکس لب های آرایش شده بسیار زیبا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 17:48  توسط mohammadreza  | 

برگـَـــرد..

یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی..

نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم

که برای بُردنَش بر می گردی ..
jbaymzn47yho1y1yyw.jpg
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 3:0  توسط mohammadreza  | 

يادته زير گنبد کبود تو بودي و کلي آدماي حسود؟
تقصير همون حسوداست که حالا
هستي ما شده يکي بود يکي نبود...
muwft6qxicrsutdsawn.jpg
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 2:59  توسط mohammadreza  | 

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
1nxauoxsyyh83y6qy40s.jpg
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 2:58  توسط mohammadreza  | 

مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است


من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
می کشم
آخرین دانه ی کبریتم را در باد

هر چه بــــــادا بــــــــــاد!
ifygxck0uctni119bhdy.jpg
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 2:57  توسط mohammadreza  | 

قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!
makohblpsml8my6ou5fq.jpg
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 2:55  توسط mohammadreza  | 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد... 

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 3:31  توسط mohammadreza  | 

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را می کنم

آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ،

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ،

تو که نیستی منی که همان پسر تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.

قصه پسر تنها در یک  شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 3:30  توسط mohammadreza  | 

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـی مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوی !

خـبری از دل تنـگـی تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 3:26  توسط mohammadreza  |